|
Back
To Previous Page
کتابچه سفید
دعاي
آرامش
خداوندا ، آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم ،
شهامتي تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم
و دانشي كه تفاوت آن دو را
بدانم .
آمين
معتاد كيست ؟
اكثر ما براي جواب دادن به اين سئوال احتياج به فكر كردن نداريم و
جوابش را خوب مي دانيم ! زماني تمام زندگي و فكر و ذكر ما در مواد
مخدّر خلاصه شده بود . ما هميشه يا مشغول گرفتن يا مصرف كردن آن بوديم
و يا به دنبال راه تهيه اش مي گشتيم . ما زندگي
مي كرديم كه مصرف كنيم
و مصرف مي كرديم كه زندگي كنيم . خيلي ساده ، معتاد ، زن يا مردي است
كه زندگيش را مواد مخدّر كنترل كند، ما كساني هستيم كه در چنگال يك
بيماري مزمن و پيشرونده گرفتاريم و هميشه عاقبتي چون زندان،
تيمارستان
و مرگ در انتظارمان است .
برنامه معتادان گمنام چيست ؟
معتادان گمنام،
يك انجمن غير انتفاعي از زنان و مرداني است كه اعتياد
به مواد مخدر مشكل اصلي زندگيشان بوده است . ما معتاداني هستيم كه در
حال بهبودي
هستیم و اكنون به طور مرتب گرد هم مي آئيم تا به كمك هم پاكي خود
را حفظ كنيم . اين برنامه، يك برنامه پرهيز كامل از هر گونه ماده مخدر
است تنها لازمة عضويت در اين انجمن « تمايل » به قطع مصرف مواد مخدّر
است . پيشنهاد مي كنيم كه در اين مورد روشن بين باشيد و اين فرصت را از
دست ندهيد . برنامه ما مركب از اصولي است كه بسيار ساده بيان شده اند
و ما مي توانيم آنها را در زندگي روزمرّه خود به كار بنديم . نكته
بسيار مهم اين برنامه عملي بودن آن است .
در
معتادان گمنام هيچ شرط و شروطي وجود ندارد . ما به هيچ سازماني وابسته
نيستيم . حق عضويتي نداريم و با هيچ سازمان سياسي ، مذهبي و يا انتظامي
ارتباطي نداريم و هرگز تحت نظر نبوده و نيستيم . هر كس كه مايل باشد
بدون در نظر گرفتن سن، مذهب، نژاد و جنسيت مي تواند به ما بپيوندد .
براي ما مهم نيست كه شما چه چيز و چقدر مصرف كرده ايد و يا آنرا از چه
كسي و از كجا خريده ايد . كارهائي كه در گذشته كرده اي و يا دارائي و
نداري شما براي ما بي تفاوت است . تنها چيزي كه براي ما اهميت دارد ،
اينست كه شما مي خواهيد در مورد مشكلتان چه بكنيد و ما چطور مي توانيم
به شما كمك كنيم . در اينجا تازه واردان از همه مهمترند زيرا ما فقط با
در ميان گذاشتن آنچه كه داريم ، مي توانيم آن را حفظ كنيم . تجربة
گروهي ما نشان مي دهد كساني كه به طور مرتب در جلسات شركت مي كنند پاك
مي مانند .
چرا اينجا هستيم ؟
قبل
از پيوستن به انجمن معتادان گمنام ، ما اختيار زندگي خود را كاملاّ از
دست داده بوديم و ديگر نمي توانستيم مانند ديگران زندگي كنيم و از آن
لذت ببريم . براي زندگي به چيزي متفاوت نياز داشتيم و تصور مي كرديم كه
آنرا در مواد مخدّر پيدا كرده ايم . براي ما مواد مخدّر مهم تر از
خانواده ، همسر و فرزندانمان شده بود و مي بايستي آن را به هر قيمتي
بدست مي آورديم . در اين راه به بسياري از مردم لطمه هاي شديد زده ايم
. اما بيش از همه خود را آزار داده ايم . ما به خاطر نداشتن جنبه قبول
مسئوليت هاي فردي ، در واقع خودمان براي خودمان گرفتاري درست مي كرديم و
اين طور به نظر مي رسيد كه نمي توانيم زندگي را آنطور كه هست قبول كنيم
. اكثر ما متوجه شده بوديم كه اعتيادمان يك خود كشي تدريجي است اما
اعتياد ، اين دشمن زيرك زندگي ، قدرت انجام هر گونه اقدامي را از ما
سلب كرده بود . در نهايت بسياري از ما كارمان به زندانها كشيده شد .
بسياري دست بدامن پزشكان ، روان پزشكان و ... شديم اما هيچ يك از
آنها براي حل مشكل ما كافي نبود . بيماري ما هميشه يا دوباره عود مي
كرد و يا بدتر مي شد تا عاقبت از روي ناچاري در معتادان گمنام به
يكديگر پناه آورديم . پس از پيوستن به انجمن معتادان گمنام متوجه شديم
كه ما افرادي بيمار هستيم و از نا خوشي رنج برده ايم كه درمان شناخته
شده اي ندارد . اما به هر حال مي توان آن را در نقطه اي از فعاليت باز
داشت و پس از آن امكان بهبودي هم وجود دارد .
چگونگي عملكرد
اگر
مي خواهيد آنچه را ما داريم به دست آوريد و براي به دست آوردنش تمايل
به كوشش داريد ، در نتيجه شما حاضريد قدمهاي معيني را برداريد ، اين
قدمها ، اصولي هستند كه بهبودي ما را ممكن ساختند .
1.ما
اقرار كرديم كه در مقابل اعتيادمان عاجز بوديم ، كه زندگيمان آشفته
گرديده بود .
2.ما
به اين باور رسيديم كه نيرويي برتر از خودمان مي تواند سلامت عقل را
به ما بازگرداند .
3.ما
تصميم گرفتيم كه اراده و زندگي خود را به خداوند ، بدانگونه كه او را
درك مي كرديم ، بسپاريم .
4.ما
يك ترازنامه اخلاقي ، بي باكانه و جستجو گرانه از خود تهيه كرديم .
5.ما
چگونگي دقيق خطاهاي خود را به خداوند ، به خودمان و به يك انسان ديگر
اقرار كرديم .
6.ما
كاملاّ آماده شديم كه خداوند تمام اين نواقص شخصيتي ما را برطرف كند .
7.ما
با فروتني از او خواستيم كه كمبودهاي اخلاقي ما را برطرف كند.
8.ما
فهرستي از تمام كساني كه آزار داده بوديم تهيه كرديم و خواستار جبران
خسارت از تمام آنان شديم .
9.ما
به طور مستقيم در هر جا كه امكان داشت از اين افراد جبران خسارت نموديم
، مگر در مواردي كه اجراي اين امر به ايشان يا ديگران زيان وارد نمايد
.
10.ما
به تهيه ترازنامه شخصي خود ادامه داديم و هر گاه در اشتباه بوديم
سريعاّ بدان اقرار نموديم .
11.ما
از راه دعا و تفكر جوياي بهتر نمودن رابطة آگاهانه با خداوند ،
بدانگونه كه او را درك مي كرديم ، و دعا كرديم ، فقط براي آگاهي از
ارادة او براي خودمان و قدرتي كه آنرا به انجام رسانيم .
12. با
يك بيداري روحاني كه در نتيجه اين قدم ها پيدا كرديم ما سعي نموديم اين
پيام را به معتادان برسانيم و اين اصول را در تمام امور خود به اجرا در
آوريم .
ز
در
آغاز گام نهادن در اين راه دشوار به نظر مي رسد ، اما بايد به خاطر
داشته باشيم كه ما يكروزه معتاد نشديم ، بنابراين شتاب و بي حوصلگي به
ما كمكي نمي كند و هر كاري را با ملايمت امكان پذير است . بايد توجه
داشته باشيد كه بي تفاوتي و بي حوصلگي نسبت به اصول روحاني مهمترين
عامل ناكامي ما در راه باز پروري است . سه اصل مهم روحاني عبارتند از :
صداقت ، روشن بيني و تمايل .
ما
به اعتياد با ديد واقع بينانه مي نگريم و ارزش درماني كمك يك معتاد را
به يك معتاد ديگر ، به خوبي دريافته ايم ، چون مي دانيم كه يك معتاد
بهتر از هر كس مي تواند يك معتاد ديگر را درك و كمك كند و ما نيز ايمان
آورديم كه هر چه زودتر با مشكلات اجتماعي روزانة خود روبرو شويم به
همان نسبت سريعتر مي توانيم عضو قبول شده ، مسئول و سازندة اجتماع خود
باشيم .
پشت
كردن به اولين مورد مصرف مواد مخدر يگانه راه جلوگيري از بازگشت به
دامان اعتياد است ، اگر شما هم مثل ما هستيد مي دانيد كه مصرف يكبار
زياد ، و هزار بار كافي نيست . ما برروي اين نكته اصرار مي ورزيم كه
حتي اگر نوع مواد مخدر مصرفي خود را تغيير دهيم باز هم با اولين بار
مصرف ، به عمق اعتياد سرنگون مي شويم . بسياري از معتادان عقيده دارند
كه الكل ماده مخدر نيست و مصرف آن باعث بازگشت به اعتياد نمي شود . ما
پذيرفته ايم كه الكل نيز يك ماده مخدر است و ما كساني هستيم كه به
بيماري اعتياد مبتلا هستيم و بايد از هر نوع مواد مخدر دوري كنيم تا
بهبود يابيم .
چه بايد كرد ؟
برنامه خود را با انجام قدم اول از « چگونگي عملكرد » شروع كنيد . وقتي
ما قلباّ و از ته دل بپذيريم كه در مقابل اعتيادمان عاجزيم و اختياري
از خود نداريم قدم بسيار بزرگي را در راه بهبودي خود برداشته ايم .
بسياري از ما در اين مرحله شك و ترديدهايي داشتيم ، يا حقيقت امر را
كتمان مي كرديم ، بنابراين اين فرصت را غنيمت بشماريد و از همين ابتدا
نسبت به حقيقت امر دقيق و رك و راست باشيم . سپس قدم دوم و قدم هاي
بعدي را برداريد و آنگاه به مرور خود منظور اصلي اين برنامه را درك
خواهيد كرد . چنانچه شما در يك مركز درماني ، از هر نوع كه باشد ، به
سر مي بريد و در حال حاضر مصرف مواد مخدر را قطع كرده ايد ، با خيالي
راحت مي توانيد اين روش زندگي را امتحان كنيد .
پس
از مرخص شدن ، برنامه روزانه تان را ادامه دهيد و از طريق نامه ، تلفن
و يا شخصاّ با يكي از اعضاي معتادان گمنام تماس بگيريد . و از آن بهتر
اينكه به جلسه هاي ما بياييد . در اينجا جواب بعضي مسائلي را كه
آزارتان مي دهد خواهيد يافت .
اگر
هم در هيچ مركز درماني نيستيد باز هم مي توانيد همين كار را انجام دهيد
. امروز مواد مخدر مصرف نكنيد. اكثر ما ميتوانيم براي 8 تا 12 ساعت
مواد مخدر مصرف نكنيم ، در حاليكه تحمل زمان طولاني تر ظاهراّ غير ممكن
به نظر مي رسد .
اگر وسوسه شديد يا اجبار شما را دم به دم به سمت مواد مخدر مي كشد مي
توانيد بر اساس يك برنامه مشخص پنج دقيقه به پنج دقيقه مصرف خود را به
تعويق اندازيد . به اين ترتيب دقايق به ساعات و ساعات به روزها تبديل
خواهد شد و به تدريج عادتتان از بين خواهد رفت و تا حدي آرامش پيدا مي
كنيد . وقتي متوجه شديد نيازتان به مواد مخدر تا حدي از بين رفته است
معجزه واقعي اتفاق افتاده و دوران استفاده از
مواد مخدر به پايان رسيده
و زندگيتان آغاز شده است.
سنتهاي دوازده گانه معتادان
گمنام
ما
آنچه را كه داريم فقط با مراقبت كامل مي توانيم حفظ كنيم و همانطور كه
آزادي فردي ما از دوازده قدم سر چشمه مي گيريد به همان صورت آزادي گروه
نيز به سنتهاي ما بستگي دارد .
تا
زماني كه پيوندهايي كه ما را به هم متصل مي كند از آنچه كه ما را از
يكديگر جدا مي كند محكمتر باشد همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت .
1.منافع
مشترك ما بايد در رآس قرار گيرد ، بهبودي شخصي به اتحاد معتادان گمنام
بستگي دارد .
2.در
رابطه با هدف گروه ما فقط ، يك مرجع نهايي وجود دارد – خداوندي مهربان
كه بگونه ممكن خود را در وجدان گروه ما بيان مي نمايد . رهبران ما فقط
خدمتگزاران مورد اعتماد مي باشند ، آنان حكومت نمي كنند .
3.تنها
لازمه عضويت ، تمايل به قطع مصرف مي باشد .
4.هر
گروه بايد مستقل باشد به استثناء مواردي كه بر گروههاي ديگر يا معتادان
گمنام در كل اثر بگذارد .
5.هر
گروه فقط يك هدف اصلي دارد – رساندن پيام به معتادي كه هنوز در عذاب
است .
6.يك
گروه معتادان گمنام هرگز نبايد هيچ مؤسسة مرتبط ، يا سازمان انتفاعي
خارجي را مورد تآييد قرار بدهد يا در آنها سرمايه گذاري مالي كند و يا
نام معتادان گمنام را بدانها به عاريت بدهد ، زيرا ممكن است مشكلات
پولي ، مالكيت و يا شهرت ، مارا از هدف اصلي خود منحرف سازد .
7.هر
گروه معتادان گمنام بايد كاملاّ خودكفا باشد و كمكهاي مالي از خارج
دريافت نكند .
8.معتادان
گمنام بايد براي هميشه غير حرفه اي باقي بماند ، اما مراكز خدماتي ما
مي توانند كارمندان مخصوصي استخدام كنند .
9.معتادان
گمنام ، تحت اين نام ، هرگز نبايد سازماندهي شود ، اما مي توانيم
هيئتهاي خدماتي و كميته هايي ايجاد كنيم كه مستقيماّ در برابر كساني كه
بدانها خدمت مي كنند مسئول باشند .
10.معتادان
گمنام هيچ عقيده اي در مورد موضوعات خارجي ندارد ، بنابراين نام
معتادان گمنام هرگز نبايد به بحث اجتماعي كشيده شود .
11.خط
مشي روابط عمومي ما بر اصل جاذبه است تا تبليغ ، ما هميشه نياز داريم
گمنامي شخصي را در سطح مطبوعات ، راديو ، و فيلم حفظ كنيم .
12.گمنامي
اساس روحاني تمام سنتهاي ما مي باشد ، هميشه يادآور ماست كه اصول را به
شخصيتها ترجيح دهيم .
بهبودي و لغزش ( عود بيماري )
بسياري از مردم تصور مي كنند مفهوم بهبودي فقط مصرف نكردن مواد مخدر
است . آنها لغزش را نشانه شكست كامل و پرهيز از مواد مخدر به مدت
طولاني را ، علامت موفقيت كامل مي دانند . اما تجربه ما كه برنامه
بهبودي معتادان گمنام را دنبال مي كنيم ، نشان داده است كه مطلب به اين
سادگي نيست . بنابه تجربه ما ، گاه لغزش براي عضوي كه قدري با انجمن ما
مربوط شده است چنانچه تجربه تكان دهنده اي مي تواند باشد كه او را
وادار به دنبال كردن جدي تر اين برنامه كند . در حالي كه عده اي از
اعضاي ديگر ، با وجود پرهيز دراز مدت هنوز هم در اثر عدم صداقت و خود
فريبي ، قادر نيستند از لذت بهبودي كامل و پذيرش اجتماعي بهره مند شوند
اما در مجموع پرهيز كامل و مداوم از موادمخدر و تماس نزديك و مشاركت با
اعضاء گروههاي معتادان گمنام ، بهترين راهي است كه زمينه رشد را براي
يك معتاد فراهم مي كند .
با
آنكه معتادان همگي مانند يكديگرند اما شدت بيماري و سرعت بهبودي فردي
آنها با هم تفاوت دارد . در بعضي از موارد لغزش ممكن است زمينه اي
فراهم كند كه نهايتاّ به آزادي كامل فرد منتهي شود اما در مورد فرد
ديگر آزادي او به آن بستگي داشته باشد كه با سماجت و عزم راسخ ، هر چه
پيش آيد ، دو دستي به پاكي خود بچسبد تا از مرحله بحراني بگذرد .
معتادي كه بتواند به هر طريق نياز و هوس مصرف را حتي براي يك مدت كوتاه
نديده بگيرد و اختيارا فكار غير ارادي و رفتار اجباري خود را داشته
باشد ، به نقطه عطفي رسيده است كه مي تواند در بهبوديش سرنوشت ساز باشد
. گاه موازنه احساس آزادي و استقلال حقيقي ما به هم مي خورد و با آنكه
ظاهراّ مي دانيم هر چه داريم در اثر اتكاء به يك نيروي برتر از خودمان
و با كمك كردن و كمك گرفتن از ديگران و همدلي بدست آمده است اما به ميل
به تك روي و در دست گرفتن دوباره اختيار زندگي ، ما را به طرف خود مي
كشد . در طول دوران بهبودي ، هيولاهاي زندگي گذشته ،به دفعات به
سراغمان خواهند آمد . ممكن است احساس كنيم كه زندگي دوباره بي معنا ،
يكنواخت و كسل كننده شده است . ممكن است تكرار ايده هاي جديد ، مغزمان
را خسته كند و از لحاظ جسمي هم به خاطر انجام مكرر اقدامات و فعاليتهاي
تازه مان احساس كوفتگي كنيم اما احساس هر چه كه باشد فرقي نمي كند . ما
مي دانيم كه اگر اين كارها را تكرار نكنيم ، مطمئناّ رفتار قديم خود را
از سر مي گيريم و اگر چيزي كه داريم استفاده نكنيم آنرا از دست مي دهيم
. اين دوره ها معمولاّ بهترين دوراني هستند كه ما در آن رشد و پيشرفت
مي كنيم . با آنكه شايد ظاهراّ جسم و فكر ما از تمام اين چيزها خسته
شده باشند اما بايد بردبار باشيم زيرا ممكن است قوه محركه تغيير و
رستاخيز حقيقي ، در عمق وجودمان در صدد پيدا كردن راهي باشد كه بتواند
انگيزه هاي دروني ما را دچار تحول كند و زندگيمان را تغيير دهد .
بهبودي از طريق تجربه و بكارگيري قدمهاي
دوازده گانه ،هدف ماست ، نه فقط پرهيز جسمي از مواد مخدر ، پيشرفت ما
نياز به سعي و كوشش دارد . از آنجا كه يك فكر بسته ، به هيچ وجه ظرفيت
پذيرش افكار نو را ندارد . بنابراين بايد به طريقي روزنه اي براي نفوذ
در آن پيدا كرد و چون فقط خودمان مي توانيم ، اين كار را براي خود
انجام دهيم از اين رو لازم است مواظب دو دشمن دروني خود كه بي تفاوتي و
تنبلي هستند باشيد . اينطور به نظر مي رسد كه مقاومت در برابر تغيير ،
در خون ماست و فقط چيزي مانند يك انفجار اتمي مي تواند زمينه هاي لازم
براي تغيير مسير در ما بوجود آورد . يك لغزش ( البته اگر بتوانيم جان
سالم به در ببريم ) مي تواند چاشني اين انفجار را فراهم كند . گاه لغزش
نزديكان و يا مرگ آنها ممكن است ما را به خود بياورد و چشم ما را در
مورد لزوم يك عكس العمل شديد باز كند .
فقط براي امروز
به
خودت بگو : فقط براي امروز ، افكارم را بر روي بهبوديم متمركز خواهم
كرد ، زندگي مي كنم و بدون مصرف هيچگونه ماده مخدري روز خوبي خواهم
داشت .
فقط براي امروز ، به كسي در معتادان گمنام اعتماد خواهم كرد ، كسي
كه مرا باور مي كند و مي خواهد در بهبوديم به من كمك كند .
فقط براي امروز ، براي خود برنامه اي خواهم داشت و به بهترين شكلي
كه بتوانم آنرا دنبال خواهم كرد .
فقط براي امروز ، سعي خواهم كرد كه به كمك انجمن ، از زاويه بهتري
به زندگيم نگاه كنم .
فقط براي امروز ، ترسي نخواهم داشت .
فقط براي امروز ، به روابط تازه ام و آنها كه چيزي مصرف نمي كنند و
راه تازه اي براي زندگي پيدا كرده اند فكر خواهم كرد .
تا
مادامي كه اين راه را دنبال كنم از هيچ چيز واهمه نخواهم داشت .
داستانهاي افراد
معتادان گمنام از سال 1953 تا كنون رشد بسيار زيادي كرده است .
بنيانگذاران اين انجمن كه هميشه در قلب ما جا دارند ، در طول اين دوران
مطالب با ارزش فراواني در مورد اعتياد و بهبودي به ما آموخته اند .
داستاني را كه يكي از اعضاي اوليه انجمن ما در سال 1965 به رشته تحرير
در آورده است در قسمت بعد برايتان بازگو مي كنيم . داستان بهبودي
اعضائي كه بعداّ به انجمن ما پيوسته اند در كتاب اصلي ما معتادان گمنام
آورده شده است .
ما بهبود پيدا مي كنيم
ضرب
المثلي است كه مي كويد : سياست غريبه ها را باهم آشنا مي كند و بر طبق
ضرب المثل در جمع ما اعتياد غريبه ها را آشنا مي كند با آنكه ممكن است
جزئيات داستان هريك از ما با ديگري تفاوت داشته باشد اما در مجموع همگي
ما يك وجه مشترك داريم . وجه مشترك ما بيماري يا اختلالي است به نام
اعتياد . ما از دو چيز كه در ساختمان اعتياد واقعي به كار رفته است به
خوبي مطلعيم ، يكي از آنها وسوسه و ديگر اجبار است . وسوسه همان فكر
ثابت و سمجي است كه دوباره و دوباره مارا به طرف مواد مخدر مورد علاقه
مان ويا مشابه آن مي كشاند تا بلكه همان حالت خوش خوبي را كه زماني
تجربه كرده ايم دوباره بدست آوريم .
اجبار: وقتي ما اين جريان را به يك ’پك ، يك دود ، يك قرص ويا يك مشروب
به حركت مي اندازيم ، ديگر نمي توانيم با اراده خودمان جلوي آن را
بگيريم ما به خاطر حساسيت جسميمان به مواد مخدر كاملاً در چنگال يك
نيروي نابود كننده قوي تر از خود گرفتاريم .
وقتي ما به آخر خط مي رسيم و مي بينيم كه ديگر چه با موادمخدر و چه
بدون آن ؟ نمي توانيم مانند انسان زندگي كنيم ، همگان با يك سئوال
مشترك مواجه مي شويم ، آيا كارديگري مانده است كه انجام نداده باشيم
؟اينطور به نظر مي رسد كه دوراه بيشتر نباشد ، ما يا مي توانيم به
بهترين نحو ممكن عاقبت تلخ خود – زندان ،تيمارستان يا مرگ شويم – يا
راه تازه اي براي زندگي پيدا كنيم . در گذشته تعداد بسيار كمي از
معتادان شانس پيداكردن راه دوم را داشته اند ، اما معتادان امروز
خوشبخت ترند .براي اولين بار در تاريخ بشر راه ساده اي براي معتادان
پيدا شده است كه تأثير آن در زندگي بسياري از آنان به ثبوت رسيده است .
درهاي اين برنامه برروي همگان باز است اين برنامه روحاني ساده و
غيرمذهبي ، به نام معتادان گمنام است .
در
حدود پانزده سال پيش وقتي كه اعتياد مرا به نقطة عجز ،بيهودگي و تسليم
كامل رسانده بود با انجمن الكليهاي گمنام آشنا شدم . در آن دوران انجمن
معتادان گمنام هنوز تشكيل نشده بود در آنجا با معتادان ديگري آشنا شدم
كه آنها هم راه حل مشكل خود را در آن برنامه پيدا كرده بودند اما من و
دوستانم مي دانستيم كه هنوز عدةزيادي از همنوعان معتاد ما در سراشيب
سرخوردگي ،سر افكندگي نبستي تلف مي شوند و نمي توانند متوجه نكات
مشترك خود و الكلي ها ، در الكلي هاي گمنام شوند . وجه مشترك آنها در
حد علائم ظاهري خلاصه مي شد و به حدود عميق تر احساسات و عواطف كه در
آن همدلي تبديل به مرهمي درماني براي تمام معتادان مي شود نمي رسيد .
در ماه جولاي سال 1953 به كمك چند نفر از معتادان وعده اي از اعضاي
الكلي هاي گمنام كه به ما وبرنامه اعتقاد زيادي داشتند ،انجمني را كه
اكنون به نام معتادان گمنام مي شناسيم ، شروع كرديم ،ما احساس مي
كرديم كه پس از آن ، تازه واردان مي توانند از معتاداني كه بهبودي هاي
دراز مدت دارند به عنوان نمونه استفاده كنند نكات مشتركي را كه براي
متقاعد كردن خود لازم دارند در آنها ببينند و به خود بقبولانند كه آنها
هم مي توانند پاك بمانند . اين درست همان چيزي است كه ما به طور اصولي
بدان احتياج داشتيم ودر طي سالهاي گذشته صحت آن برايمان كاملاً روشن
شده است . ايمان و اعتقاد به يكديگر احترام ودرك بي چون و چرا كه آن را
هم دردي مي ناميم ، باعث آفرينش فضايي شده است كه ما مي توانيم در آن ،
زمان و دنياي واقعي را احساس و لمس كنيم و با ارزش هاي روحاني كه بسيار
يازما مدتها پيش آنرا گم كرده بوديم دوباره از نو آشنا شويم . ما در
اين انجمن هم از لحاظ تعداد و هم ازلحاظ نيرو درحال رشديم. تا بحال
هرگز ديده نشده است كه اين همه معتاد با انتخاب خود ودر يك اجتماع آزاد
بتوانند هرجا كه مي خواهند دور هم جمع شوند وبا آزادي كامل و سازنده به
بهبودي خود ادامه دهند .
حتي
خود معتادان هم مي گفتند اين كار بصورتي كه ما در نظر داريم عملي
نخواهد بود . ما به جلسات علني اعتقاد داشتيم و مانند گروههاي ديگر سعي
نكرديم جلسات خود را مخفيانه برگزار كنيم . ما اعتقاد داشتيم اين روش
با تمام روشهاي ديگري كه دوري دراز مدت از اجتماع را براي معتادان
توصيه و دنبال كرده اند تفاوت دارد و احساس مي كرديم كه معتاد هرچه
زودتر با مسائل روزمره خود روبرو شود بهمان نسبت سريع تر مي تواند به
يك عضو فعال وواقعي اجتماع تبديل شود . ما بالاخره برروي پاي خود
بايستيم و با زندگي آنگونه كه هست روبرو شويم بنا بر اين چرا از اول
آنرا شروع نكنيم .
البته به خاطر همين چيزها بسياري از افراد لغزش كردند و بسياري هم به
كلي مفقود شد ند . اما در هر صورت تعداد زيادي ماندند و تعدادي هم پس
از قدري عقب نشيني بمرور دوباره به طرف ما برگشتند . نكته درخشان تر ،
اين واقعيت است كه تعدادي از اعضاي كنوني ما مدتهاي درازي است كه از
مواد مخدر به طور كامل پرهيز كرده اند و حال بهتر مي توانند به تازه
واردان كمك كنند . ديدگاه و طرز تلقي اين اعضاء كه بر اساس مفاهيم
روحاني قدمهاو سنتهاي مااستوار شده است ، قوة محركه رشد ووحدت برنامه
ماست . ما اكنون مي دانيم كه زمان مناسب فرا رسيده است . ديگر آن دروغ
كهنه و قديمي كه مي گويد وقتي معتاد شدي براي هميشه معتاد خواهي ماند
از طرف جامعه يا خود معتاد تحمل نخواهد گرديد . حقيقت آن است كه ما
بهبود پيدا مي كنيم .
يك سوم زندگي من
امروز روز كسالت آوري بود مثل عصر، جمعه . تمايل شديدي براي مواد احساس
مي كردم و اگر مي خواستم چيزي گير بياورم بايد سعي مي كردم كه ساقي ها
را پيدا كنم تمام روز دلهره داشتم اما وقتي به خانه رسيدم و يك ساعتي
دراز كشيدم احساس آرامش كردم . من مي توانم اين وضع طبيعي را ادامه دهم
چون اكنون چيزي برايم باقي نمانده است جز يك وجدان بيدار . تمام دلهره
هاي گذشته از بين رفته است اكنون مي توانم دراز بكشم ، از اين بابت
دغدغه اي نداشته باشم و آرام وراحت باشم . هر چه بيشتر پاك بمانم بهتر
با اين وضع خومي گيرم . تا وقتي كه پاك هستم وضع واقعي من اين است كه
وقتي صبح از خواب برمي خيزم ديگر به اين فكر نمي افتم كه آيا هوا مه
آلود است يا آفتابي . حالا ديگر نه از آن كش و قوس ها خبري است نه از
آن عرق ريختن ها . اوقاتي را به ياد مي آورم كه نمي توانستم با خيال
راحت بخوابم چونكه مقداري ماده مخدر در كمدم داشتم ، اما اگر خواستم
آنرا مصرف كنم صبح كه از خواب بلند مي شدم ديگر چيزي نداشتم و آن وقت
دوباره حالم خراب مي شد .
هرگز فكر نمي كردم كه در اينجا بتوانم با غريبه ها قاطي شوم اما اكنون
فكر مي كنم كه گاهگاه من هم درست همان احساسات آنهارا دارم .حالا ديگر
اجازه نمي دادم كه همه چيز هاي كوچك و تنگ نظرانه ذهنم را اشغال كند و
مثل آن وقتها بي مبالات و نيرنگ باز نبودم . تنها كسي نسبت به او بي
مبالات و نيرنگ باز بودم خودم بودم . هر كسي مي توانست درون مرا ببيند
. من ديگر دنبال مواد مخدر نمي دوم و تمايل شديدي هم به آن ندارم مگر
اينكه دچار حساسيت شوم يا مسئله اي پيش آيد . اكنون مي توانم شب به
خانه بروم ، شمد هاو پتوهارا تميز و مرتب كنم ، دعاي كوچكم را بخوانم و
بخوابم . اين وضع واقعاً به خير و صلاح من است .
ديروز روز پرداخت حقوق بود . رفتم بيرون و براي خودم جند تا هديه خريدم
نه اينكه مثل ايام كريسمس چيزي بلند كنم . حالا مي توانم به همه اين
فروشگاهها سر بزنم بي آنكه حتي وسوسه دزدي يابلند كردن اجناس به سرم
بزند اين سومين كريسمسي است كه با آدمهاي خوب مي گذرانم و از وقتي كه
آن دارو دسته هاي فاسد بريده ام حتي نمي توانم فكرش را بكنم كه دزدي هم
مي كرده ام . من احساس مي كنم كه اززمان كودكي ذاتاً آدم شرافتمندي
بوده ام ، اما دزدي مي كردم كه به درد اعتيادم برسم ، كه آن ماده لعنتي
را به دست آورم ، كه خودم را سر پا نگه دارم ، كه جلوبيرون روي شكمم را
بگيرم ،كه از سرازي شدن آب دماغم جلوگيري كنم . چه دماغي ! چه مريض
بودم چه نبودم هميشه آب دماغم سرازير بود .
قصة
من شبيه ثصة خيلي هاي ديگر است . سيزده ساله بودم كه كارم به يك
بيمارستان رواني كشيد . راستش چيز زيادي ازآن قضيه به يادم نمانده است
، اما دليلش مصرف قرص آمفتامين بود . آنها خيال مي كردند كه من به يك
افسردگي جنون آسا مبتلا هستم ، به سختي از شر آن قرصها خلاص شدم و بعد
قكر كردند كه من يك آدم عصبي هستم .
با
اين حال قضيه ادامه يافت . دوباره با قاچاقچي ها ارتباط برقرار كردم .
من اكنون سي سال دارم ودوازده سال و نيم از زندگي ام اين طور گذشت ،
اما مطمئن باشيد كه ديگر آن طور زندگي كردن را دوست ندارم . از سه سال
پيش كه دور مواد مخدر را خط كشيدهام ،نمي توانم بگويم كه وسوسه نشده
ام ، نمي توانم بگويم كه فكر گذراي مصرف كردن به سم نيفتاده است ،
گاهگاه اين حالتها را داشته ام . اما حالا اين جور افكار مثل اين فكر
گذرا است كه : « در آنجا يك اتومبيل خوشگل وجوددارد و دلم مي خواهد من
هم يكي مثل آن را داشته باشم » و بعد اين فكر زود از بين مي رود . به
نظر من زمانها ودوره هاي بيماريپس از آنكه انفاق افتادند از آدم دور مي
شوند .
اكنون مدت دوسال است كه وسوسه شديدي براي مصرف مواد ندارم . اكنون سعي
مي كنم كه اراده و زندگي ام را به خداوند ،بدانگونه كه اورا درك ميكنم
بسپارم . بعضي اوقات سعي مي كنم كه نقش خداوند را بازي كنم و همه كارها
را خود به تنهايي اداره كنم اما اين روش مؤثر نمي افتد . هرچه كه بيشتر
با گروه باشم وپاك بمانم زندگي لذت بخش تر مي شود . آخرين دفعه اي كه
ار گروه كنار كشيدم تبديل به يك آدم هراسان ،فين فينو ، دوبرابر
افسرده ، دوبرابر نيرنگ باز شدم و باز همان راه گذشته را پيمودم و همان
حرفهاي گذشته را تكرار كردم . اكنون هر هفته كه بتوانم در جلسات انجمن
شركت مي كنم . مدتي قبل نزد گروه خودمان برگشتم و آنروز مهمتار از
تولدم بود . برو بچه ها مرا با روي باز پذيرفتند و از ديدنم خوشحال
شدند . من با حالاتي كه معمولاً داشتم براي بسياري از آنها دردسر زيادي
به وجود آوردم . در آن زمان هيچ چيزي به دردم نمي خورد و همه چيز در
نظرم نامطلوب بود ، جز موادمخدر . با آنكه اشتياق شديدي به مواد مخدر
داشتم اما در آن زمان براي به دست آوردن هر چيز ديگري هم كه بتواند
پاهايم را از زمين بكند آمادگي داشتم . اما حالامي دانم كه هر چيز ي
كه بتواند پاهايم را از زمين بكند
(
كه البته هواپيما نيست ) مرا واقعاً دچار مشكل مي كند . من صادقانه به
اين موضوع اعتقاد دارم . اكنون نمي دانم كه آيا با تمام توانم به
قدمهاي دوازدهگانه عمل خواهم كرديانه ، اما مي دانم كه با اجراي آنها
با تمام وجودم توانستم كه حدود سه سال پاك بمانم .
اكنون وقتي دوباره دچار مشكل مي شوم مي فهمم كه بيشتر اين مشكلات از
كجا ناشي مي شود از خود من . حالا مي فهمم كه خيلي بيشتر مردم را تحمل
مي كنم و نسبت به اطراقيانم شكيبايي بيشتري دارم و اين يك تغيير بزرگ
در من است . عمل كردن به اصول اين برنامه به آن صورتي كه من آنها را مي
فهمم ، پاك ماندن حتي براي يك روز ، و تقسيم كردن تجربه ها با ديگر
معتاداني كه تازه به جمع ما پيوستند كلاً اعمالي هستند كه نگاه كلي مرا
نسبت به زندگي تغيير داده اند . اين راه خوبي براي زندگي است .
بار ديگر كاري از دستم ساخته
نيست
من از يك مركز درماني ويژه بانوان به انجمن معتادان گمنام
پيوستم . همان شب اولي كه از مركز درماني مرخص شدم به انجمن آمدم و در
اينجا بود كه راه و رسم زندگي كردن را آموختم ، به طوري كهديگر مجبور
نبودم در زندگي روزمره ام هيچ نوع مواد مخدري مصرف كنم . دراينجا بود
كه چيزهاي زيادي درباره خودم آموختم ، زيرا ما معتادان شباهت خيلي
زيادي به يكديگر داريم . در جلسات ما هر وقت كه مشكلات و راه حل هاي
پيشنهادي مورد بحث قرار مي گيرد من آن سوي ديگر خود را مي بينم . من از
آنهايي كه برنامه بهبودي را باتمام توان خود دنبال مي كنند آموختم كه
چطور من هم اگر بخواهم و كوشش كنم مي توانم همين راه را دنبال كنم .
همچنين از آنهايي كه اشتباه كرده اند آموخته ام كه چگونه
اشتباه نكنم . وقتي مي بينم كه بعضي ها اين انجمن را ترك مي كنند تا
دوباره همان راه گذشته را آزمايش كنند احساس بدي پيدا مي كنم ، اما مي
دانم كه اگر نخواهم به آن راه بيفتم بايستس كه انجمن را ترك نكنم .
ديگر اينكه مجبور نيستم كه دزدي كنم يا چك هاي بي پشتوانه و تقلبي بكشم
.
اعتياد من به گذشته دور بر مي گردد . وقتي شانزده ساله بودم
شروع كردم به مشروبخواري و بعد به شكل بدي آن را ادامه دادم و اكنون مي
فهمم كه دليل آن اين بود كه من در اصل مريض بودم . من در واقع يك جور
بيماري عاطفي داشتم كه خيلي هم شديد بود . اگر از نظر عاطفي مريض نبودم
فكر نمي كنم كه به آن صورت گرفتار شرابخواري مي شدم . وقتي كه روشن شد
كه مصرف الكل من همواره بالاتر مي رود ، از آنجا كه حرفه ام پرستاري
بود سعي كردم كه داروهاي مخدر ديگري را تجربه كنم . مصرف اين داروها
بيشتر و بيشتر شد و به صورت مشكل وحشتناكي درآم .
اگر چه به يقين اين يك راه خود كشي بود ، اما من موقعي آگاه
شدم و به خود آمدم كه فهميدم معتاد شده ام و كاري هم از دستم ساخته
نيست . نمي دانستم آيا راه حلي وجود دارد يا نه . در آن زمان واقعاّ
راه حلي وجود نداشت . من در سانفرانسيسكو بودم و راهي براي تغيير وضعم
نمي شناختم و بنابراين دست به خودكشي زدم و موفق نشدم . در آن زمان
بيست و شش سال داشتم . اكنون فكر مي كنم كه برايم امكان داشت من هم در
آن زمان مثل بسياري از كساني كه امروزه در اينجا هستند به اين انجمن مي
پيوستم .
زندگي من به هر حال به اين صورت ادامه يافت . من نه تنها
اعتماد به نفسم را از دست داده بودم ، بلكه احترام و عشق خانواده ام ،
فرزندانم ، و شوهرم را نيز از دست داده بودم . همچنين خانه و شغلم را
هم از دست دادم . به هر ترتيب به نقطه اي نرسيده بودم كه بتوانم يا
بخواهم اين راه يا راه ديگري را براي زندگي آزمايش كنم . من فقط مجبور
بودم كه ادامه بدهم و راه خودم را آزمايش كنم . من همچنان داروهاي مخدر
مصرف مي كردم و سر انجام سه بار سر و كارم به يك مركز درماني افتاد .
آخرين بار كه به آنجا رفتم حس كردم كه بار ديگر كاري از دستم
ساخته نيست . من اين احساس را فوراّ به اعتيادم ربط ندادم . به راستي
بار ديگر كاري از دستم ساخته نبود مسئله اين نبود كه ديگر نمي توانم
مواد مخدر مصرف كنم « بلكه اين بود كه » بار ديگر كاري از دستم ساخته
نيست « كاملاّ احساس نوميدي و درماندگي مي كردم و هيچ چاره اي نداشتم .
تمام غرور روحي و عاطفي ام از بين رفته بود .
مطمئنم كه وقتي در مركز درماني بودم آنها در صداقت من و در
اينكه اصلاّ بخواهم در مورد مشكلم كاري انجام دهم شك داشتند ، اما من
به راستي مي خواستم كه در اين مورد كاري انجام دهم ، و اين را مي دانم
كه برنامه ترك اعتياد هيچ تاثيري نخواهد داشت مگر اينكه خود آن را
بخواهيم . اين برنامه براي افرادي نيست كه به آن نياز دارند بلكه براي
افرادي است كه آن را مي خواهند . من سرانجام به قدري به آن تنايل پيدا
كردم كه به روانكاوها ، روانپزشكان ، كشيشان ، و به هر جاي ديگري كه مي
توانستم مراجعه كردمن.
فكر مي كنم يكي از بچه هاي انجمن ، به من جرات و شهامت زيادي
داد ، چون توانستم به طور كامل سه گام اول را بردارم . من پذيرفتم كه
به خاطر اعتيادم عاجزم و اختيار زندگي ام از دستم خارج است . من راههاي
زيادي را آزموده بودم و بنابراين به اين نتيجه رسيدم كه فقط قدرتي برتر
از قدرت خودم مي تواند سلامت عقل را به منباز گرداند تا آنجا كه در
توانم بود اراده و زندگي خود را در اختيار خداوندي كه خود مي شناسم
قرار دادم و كوشش كردم كه در زندگي روزمره ام هرگز خداوند را از ياد
نبرم .
من انواع كتابهاي مربوط به ماوراءالطبيعه را خوانده بودم .آن
كتابها را تاييد مي كردم . در زندگي روزمره ام و فكر ميكردم كه آثار
مهمي هستند ، با اين حال اصلاّ به آنها عمل نمي كردم . در زندگي روزمره
ام هرگز پايبند به هيچ ايماني نبودم . اين شگفتي آور است كه چطور پس از
آنكه آنهمه از حوزه ايمان به دور افتاده بودم شرافت و صداقت اندكي به
دست آوردم و توانستم به خودم آن طور كه واقعاّبودم نگاه كنم . من شك
داشتم كه بتوانم آدم شريف و درستكاري شوم ، اما با نگاه كردن به آن سوي
خود و به معتاداني كه در اطرافم بودند ، با شناختن آنها و درك آنها ، و
با دوست شدن با آنها توانستم خود را بشناسم .
من دوست دارم اعتبار چيزهايي را كه شايسته اعتمادند باور كنم
، و اكنون باور دارم كه شركت هر روزه ام در گروههاي روان درماني ، كه
داراي روانكاوان فهميده اي هستند ، به من كمك كرد كه خودم آگاهي و
شناخت پيدا كنم و بتوانم در مورد مشكل خودم كاري انجام دهم ، اما وقتي
اين گروهها را ترك مي كردم مي انديشيدم « آه ، آيا مي توانم اين مشكل
را خودم دور كنم ؟ » مراكز درماني بسياري از سالهاي زندگاني ام را
گرفته بود و شگفت زده بودم كه آيا بالاخره مي توانم پاك بمانم و كارهاي
معمولي و عادي انجام دهم .
شك داشتم كه بتوانم يك زندگي عادي را ادامه دهم ، اما راي
خداوند بر اين قرار گرفت كه من در اين يك سال و نيم اخير براي يك زندگي
معمولي آمادگي پيدا كنم . من توانايي اين را پيداكردم كه بطور منظم كار
كنم . ابتدا شغلهاي ثابتي نداشتم اما بين شغلهاي مختلف هيچوقت فاصله
زيادي نمي افتاد .
اگر چه مدتي فكر بازگشت به حرفه ام يعني پرستاري را به كنار
گذاشتم ، اما دوباره به اين فكر افتادم و اكنون تقريباّ در جريان
بازگشت به پرستاري به طور تمام وقت هستم . اكنون به كمك بعضي افراد
فهميده و صميمي گروه با آينده اي كه بسيار روشن به نظر مي رسد رو به رو
هستم . در اين روزها با تمام وجودم كوشيده ام كه خود را وقف شغلم كنم و
در اين كار كاملاّ موفق بوده ام ، در صورتي كه وقتي براي آخرين بار
مركز درماني را ترك مي كردم همه فكر مي كردند كه من به درد كار و
استخدام نمي خورم .
براي من اين يك برنامه روحاني ، و مايه تقويت و رشد يك تجربه
معنوي است . اين را مي دانم كه بدون امداد ونيروي شفابخش معتادان ديگر
كه معمولاّ از طريق گفتگو و درد دل و كمك دادن به يكديگر صورت مي گيرد
رهايي من امكان پذير نبود.دراين مدت وسوسه استفاده از مواد مخدر به كلي
از من دور شده و مي دانم كه اين امر فقط به خاطر لطف پروردگار است .
اكنون تمام توجهم به مسائل روزانه ام دوخته شده است . شگفتي آور است
كه آن نمونه ها ومواردترس ، دلهره ، بيزاري وسوختگي كه آن همه در من
شديد بود اكنون از بين رفته است ديگر اين چيزها حاكم بر زندگي من نيست
. من هرصبح تقاضاي كمك ميكنم و هر شب كارهاي نيكم را مي شمارم . من
براستي شكر گزارم كه ديگر مجبور نيستم با آن بيماري كه همراهم هست با
مصرف انواع مواد مخدر زنگيم را سپري مي كنم . فكر مي كنم كه يكي از
بزرگترين عواملي كه در اينجا به من كمك كرد اين بود كه برنامة اين
انجمن يك برنامة پرهيز و پاكي كامل است .
من به اين نتيجه رسيدم كه يك ” مشكل دوگانه “ دارم . مشكل من
اين يا آن مادة مخدر نيست ، بلكه مشكل زندگي كردن است و اين مهمترين
چيزي است كه امروزه بايستي در باره اش فكر كنم . موقعيكه به نظر مي
رسيد همه ، چه خانواده ام و چه دوستانم ، مرا در بختيم تنها گذاشته اند
كمك زيادي از راهنايم در يافت كردم . نمي دانم اگر به خاط آن در هايي
كه او در نامه هايش برويم گشود نبود آيا مي توانستم به اين موفقيت ها
دست يابم و اومرا در تجربه اش ، توانش و اميدش سهيم كرد و اين امر
بسيار سودمند افتاد . او همچنان به عنوان يك دوست خوب باقي مانده است .
در اينجا ، در انجمن معتادان گمنام ، دوستاني ، خانواده اي و راهي براي
زندگي يافته ام . خانواده ام نيز بخاطر برداشتن اين گامها ، نه به خاطر
اين كه مستقيماً بر اين مشكل من تأثير بگذارند ، دوباره بسوي من با
زگشتند . چيز هاي عالي و شگفت انگيز بسياري برايم اتفاق افتاده است نمي
توانم فكرش را بكنم چيزي اتفاق بيفتد كه مرا وادار كند اين طريقه زندگي
را رها كنم .
سيكل معيوب
اسمم ژان است و معتاد هستم . با نوشتن سرگذشت خودم اميد وارم بتوانم به
ديگر معتادان مانند خودم كه سعي مي كنند با جانشين كردن يك چيز به جاي
چيز ديگر بر اعتيادشان غلبه كنند كمك كنم . حكايت من هم اين طور بود ،
من در سن 14 سالگي هر وقت كه دستم مي ريد مشروب مي خوردم . بعد علف را
هم به آن اضافه كردم به طوريكه مي توانستم در فعاليتهاي اجتماعي
دبيرستان در كنار اطرافيانم احساس آرامش كنم .
در
17 سالگي شروع به مصرف هروئين كردم و بزودي تبديل به يك معتاد شدم . پس
از يك سال و نيم مصرف هروئين تصميم گرفتم كه به بستري شدن در يك مركز
در ماني تن در دهم . وقتي آنها در خواست مرا پذيرفتند هول ورم داشت و
بعد از اين كه از خانه بيرونم انداختند وارد ارتش شدم . فكر مي كردم كه
با دور شدن از محيطم مي توانم مشكلم را حل كنم .
حتي
در ارتش هم اغلب به بهانه هايي غيبت مي كردم تا بتوانم هروئين گير
بياورم . بعد كه به اروپا فرستاده شدم فكر مي كردم كه اگر فقط مشروب
بخورم مي توانم مشكلم را حل كنم . اما در واقع مسكلي بر مشكلاتم افزودم
. وقتي از ارتش مرخص شدم به وطن وبه همان محيط باز گشتم و دوباره به
هروئين و انواع مواد مخدر ديگر روي آوردم . اين وضع دو سال طول كشيد .
وقتي كوشش كردم كه با شربت سرفه ، قرص هاي مسكن ، و داروهاي مخدر ديگر
خودم را از شر هروئين خلاص كنم در واقع رقيباني را برگزيده بودم كه
بسيار فرساينده و خطر ناك بودند . تا اين موقع نمي دانستم كه چگونه يك
اعتياد قطع مي شود و اعتياد ديگر شروع مي شود . يك سال قبل از اينكه در
انجمن معتادان گمنام شركت كنم با در ماندگي در يافتم كه به شربت سينه
معتاد شده ام . روزي پنج يا شش شيشه 150 گرمي شربت مي خوردم . به كمك
نياز داشتم و از اين رو به پزشك مراجعه كردم . دكسدرين ( يك جور داروي
محرك سيستم عصبي ) برايم تجويز كرد و سوزني به من زد كه باعث شد احساس
راحتي و سرخوشي كنم . پس از آن هر روز به سراغش ميرفتم .
اين
وضع حدود 8 ماه ادامه يافت و من از بابت اعتياد جديد قاتونيم بسيار
خوشحال وراضي بودم . من از يك پزشك ديگر هم كدئين مي گرفتم . آن وقت
دچار هراس ديوانه واري شدم و دوباره مشروب خواري را هم شروع كردم . اين
وضع هرشب وروز به مدت يك ماه ادامه داشت و سر انجام كارم به يك
بيمارستان رواني كشيد .
پس
از مرخص شدن از بيمارستان فكر كردم كه از شر مواد مخدر خلاص شده ام و
حالا مي توانم به طور تفريحي مشروب بخورم . خيلي زود فهميدم كه نمي
توانم . در آن زمان بود كه در جستجوي كمك گرفتن از معتادان گمنام بر
آمدم .
در
اينجا متوجه شدم كه مشكل واقعي من در مواد مخدري نبود كه مصرف مي كردم
بلكه در شخصيت دگرگون شده اي بودم كه طي سالهاي اعتياد من يا حتي قبل
از آن شكل گرفته بود . در انجمن معتادان گمنام توانستم به كمك ديگر
افراد همانند خودم به خودم كمك كنم . حس مي كنم كه در مقابله با واقعيت
در حال پيشرفتم وروز بروز دارم رشد مي كنم . من هم اكنون تعلقات تازه
اي پيدا كرده ام كه خود من در مواد مخدر بدنبالش مي گشتم .
هنوز در بعضي مواقع برايم مشكل است كه با واقعيت ها روبرو شوم ، اما من
ديگر تنها نيستم و هميشه مي توانم كسي را پيداكنتم كه در نقاط پيچاپيچ
و صعب العبور به كمكم بشتابد . سر انجام افرادي مانند خود را يافته ام
كه مي فهمند من چگونه احساس مي كنم . اكنون مي توانم به ديگران كمك كنم
تا آنچه را كه من دارم آنها هم پيداگنند ، در صورتيكه واقعاً آنرا
بخواهند . من خداوند را ، خداوندي كه خود مي شناسم را به
خاطر اين روش جديد زندگي شكر مي گويم.
چيزي باارزش
حالا مي فهمم كه من آن رهبر يا فيلسوف بزرگي نيستم كه سعي مي كردم مردم
باور كنند كه هستم . پس از آنكه پانزده سال كوشش كردم تا با اين بيهوده
و ظاهر فريبنده زندگي كنم اكنون مي فهمم كه فقط به آن صورت كه واقعاً
هستم پذيرفته مي شوم . در تمتم زندگي گذشته ام من قثط به روش خودم عمل
مي كردم . اگر كس ديگري توصيه يا پيشنهادهايي ارائه مي داد با چشم بسته
آنهارا رد مي كردم ، بي آنكه اصلاً كوشش كنم ببينم آچه كه آنها ارائه
مي كنند موفقيت يا شكست در پي دارد . به نظر مي رسد كه اگر چه روش من
هميشه به شكست مي انجاميد ولي دوباره مجبور بودم آن را به كار ببندم ،
تا اينكه به زندان افتادنهاي مكرر مرا قانع كرد كه يك جاي كار غلط است
.
من
به نقطه اي رسيدم كه نوميدانه مي خواستم كاري با زندگي ام بكنم كه
ارزشمند و پر معنا باشد . لازم بود راه ديگري را آزمايش كتم كه مفيد
باشد . سالها پيش از اين تصميم ، معتادان گمنام را پيدا كرده بودم ،
اما در آن موقع آمادگي تغيير يافتن را نداشتم ، و اگر چه بارها در اين
انجمن را پشت سربستم ، اما هميشه بازگشت دوباره من با خوشامدگويي مواجه
شد .
از
آنجا كه تمايل پيدا كرده ام كه به وسيله برنامه معتادان گمنام كاري در
مورد زندگي ام انجام دهم زندگي ام كاملتر و پر معني تر شده است . پيش
از اين نمي توانستيم زندگي روزنره ام را بدون مخواد بگذارانم . به اين
مواد نياز داشتم تا بتوانم با زندگي روزانه مواجه شوم . اكنون مي دانم
كه اگر قرار باشد كاملاً پاك بمانم بايستي كه اين طرز قكرو زندگي را
تغيير دهم . من اكنون دارم با اجراي اصول برنامه مان اين كاررا انجام
مي دهم .
اگرچه اكنون به مواد مخدر نه اشتياق و نه نياز دارم اما بايستي خلئي را
كه باقي مانده باچيز با ارزشي پركنم . من اين چيز را در انجمن معتادان
گمنام پيدا كرده ام . بايستي در كنار برندگان بمانم و از همان مسيري
بروم كه آنها رفتند . اين را مي دانم كه تا وقتي كه قدمهاي اين برنامه
را دنبال مي كنم مي توانم اين مسير راطي كنم . اگر چه اين برنامه را
آسان نمي يابيم اما براي آدم سردر گمي مانند من آن اندازة آسان هست كه.بتوانم
آن را دنبال كرد.
من جور ديگري بودم
داستان من ممكن است با داستانهايي كه از ديگران شنيده ايد فرق
داشته باشد چونكه من هرگز نه بازداشت شده ام و نه در بيمارستان بستري
بوده ام . اما سرانجام به نقطه درماندگي و عجزي رسيدم كه بسياري از ما
آن را تجربه كرده اند . اين گزارشي نيست كه خط سير اعتيادمرا نشان بدهد
بلكه بيشتر گزارشي است از احساسات و زندگي من . اعتياد رسم وراه زندگي
من بود ، تنها رسم وراهي كه طي سالها مي شناختم
اگر بخواهم به گذشته فكر كنم بايستي نگاهي به زندگي ام
بيندازم و قاطعانه بگويم كه هيچ قسمتي از آن را دوست نداشته ام .من
متعلق به يك خانوادة سنتي خوب بودم كه جزء طبقه متوسط بالا بود ولي
دچار تنگدستي و بدبياري شده بود . نمي توانم هيچ زماني را به ياد
بياورم كه جور ديگر ي نبوده باشم و ارخط خارج نيفتاده باشم . وقتي بچه
كوچكي بودم فهميدم كه مي توانم دردم را باغذا تسكين دهم واز همين جا
اعتياد من به دارو شروع شد .
جنون قرص خواري دهه 1950 مراهم در بر گرفت . حتي در آن زمان هم برايم
مشكل بود كه براي مداوا طبق تجويز پزشك عمل كنم . خيال مي كردم كه دو
قرص دوبرابر يك قرص در بهبودي ام تأثير خواهد داشت . يادم مي آيد كه
قرصهارا از كنجينه داروهاي مادرم كش مي رفتم چون اوطاقت نمي آورد كه
بگذارد قرصهايش تمام شود و بعد جاي آنها را پر كند .
در تمام ايام جواني به اين طريق به مصرف دارو ادامه دادم .
وقتي كهبه دبيرستان رفتم و جنون دارو خواري غوغا مي كرد تهيه داروهاي
مخدر از داروخانه ها يا از خيابان امري طبيعي بود . ده سالي بود كه
هرروز داروهاي مخدر مصرف مي كردم . اين دارو ها طبعاً مرا از كار و
جنبش انداخت . در عين جواني احساس بي لياقتي و خقارت مي كردم و از وضع
خود مبه ستوه آمده بودم . تنها جوابي كه براي اين وضع داشتم اين بود كه
اگر چيزي مصرف كنم وضع بهتر مي شود و بهتر مي توانم كار كنم.
داستان من در مورد تهيه مواد مخدر از خيابان چيزي عادي است .
من هر چيزي و هر نوعي را كه هرروز دردسترس بود مصرف مي كردم . برايم
مهم نبود كه چه چيز مصرف كنم ، قثط اين برايم مهم بود كه نشئه شوم . در
آن سالها به نظر مي رسيد كه مواد مخدر برايم مفيد است . من مانند يك
سرباز دست از جان شسته بودم ، من يك نظاره گر بودم ، هراسان بودم ، و
تنها بودم . بعضي اوقات احساس مي كردم كه از هرجهت نيرومندم و بعضي
اوقات دعا مي كردم كه بي فكري و سبك مغزي تسكينم دهد و حتي مجبور نباشم
كه فكر كنم . يادم مب ايد كه احساس مي كردم جور ديگري هستم ، نه كاملاً
يك انسان ، و نمي توانستم اين احساس را تحمل كنم . من در وضع طبيعي خود
باقي ماندم : گرانبار و زير فشار روحي شديد .
فكر مي كنم در سال 1960 بود كه به هروئين تمايل پيداكردم . پس
از آن براي من ، مانند بسياري ديگر از ما ، هيچ چيزي مثل هروئين جذبه و
تأثير نداشت . ابتدا گاه به گاه و عشقي مي كشيدم و بعد فقط در تعطيلات
آخر هفته ، اما يك سال بعد اعتياد پيداكردم و دو سال بعد از كالج
بيرونم كردند و ناچار در جايي كه ساقيم كار مي كرد شروع به كار كردم .
من هم مصرف مي كردم و هم توزيع مي كردم و يك سال و نيم ديگر را اين
طوري گذراندم تا اينكه مريض شدم و از وضع بيمار گونه و كسالت آور خود
خسته شدم .
نا گهان خود
را ديدم كه از خط آدمها خارج شده ام و ديگر قادر نيستم كه مثل يك تنسان
عمل كنم . طي آخرين سال اعتيادم به دنبال كمك مي گشتم . هيچ كاري مؤثر
نبود! هيچ چيزي كمك نمي كرد !
همچنانكه برروي اين خط پيش مي رفتم شماره تلفن مردي از انجمن
معتادان گمنام به دستم افتاد . باسبك سنگين كردن قضيه ،و بدون اميد ،
تلفني كردم كه شايد بتوان گفت مهمترين تلفن زندگي ام بود .
كسي به نجاتم نيامد ، من فوراً شفا نيافتم . آن مرد به سادگي گفت كه
اگر مشكل اعتياد دارم ممكن است كه از جلسات انجمن بهره بگيرم ، و نشاني
جليه اي را كه همان شب برگزار مي شد به من داد . محل جلسه ديگري را
همداد كه قرار بود دوروز بعد برگزار شود و محلش هم به خانة من نزديكتر
بود . به او قول دادم كه در جلسه شركت كنم و نگاهي به آن بيندازم .
وقتي آن شب رسيدم سخت ترس برم داشته بود كه نكند در آنجا بازداشت شوم
يا با نعتادان شرير و شيطان صفتي روبهرو شوم. اين را مي دانم كه من از
آن جور معتاداني نبودم كه شما در كتابها يا روزنامه ها خوانده ايد . با
وجود اين همه ترس و دلهره در آن جلسه شركت كردم . لباس مشكي پوشيده و
كراوات مشكي زده بودم ،
و پس از يك سال و نيم گرفتاري 84 ساعت مي شد كه خودم را از جريان كنار
كشيده بودم . دلم نمي خواست كسي به فهمد كي هستم و چه كاره ام . خيال
نمي كنم قصد قريب كسي را داشتم . من براي كمك فرياد مي كشيدم و همه اين
را فهميدند . براستي چيز زيادي از آن اولين جلسه بخاطرم نمانده است ،
اما بايستي چيز هايي شنيده باشم كه مرا به گذشته ام باز گرداند . اولين
احساسي كه در مورد اين برنامه به خاطرم مانده اين ترس آزار دهنده بود
كه چون به دليل مواد مخدر هرگز زنداني يا در بيمارستان بستري نشده بودم
ممكن است واجد شرايط تشخيص داده نشوم و پذيرفته نگردم دو هفته اولي كه
دو رو بر اين برنامه بودم فقط دوبار از مواد مخدر استفاده كردم و بعد
بكلي تركش كردم .
ديگر اهميت نمي دادم كه آيا واجد شرايط تشخيص داده مي شوم يا نه . ديگر
اهميت نمي دادم كه آيا پذيرفته مي شوم يا نه . حتي اهميت نمي دادم كه
مردم در باره ام چه فكري مي كنند . خسته تر از آن بودم كه بع اين چيز
ها اهميت بدهم .
يادم نمي آيد كع دقيقاً كي بود ، اما اندكي بعد ار ترك بود كه كم كم
اميدوار شدم كه ممكن است اين برنامه برايم مفيد وكارساز باشد . شروع
كردم به تقليد از بعضي چيز هايي كه پيروزمندان يا بهبود يافتگان انجام
مي دادند . من در انجمن معتادان گمنام پذيرفته شدم . احساس خوبي داشتم
. اين خيلي مهم بود كه پس از سالها براي نخستين بار كاملاً پاك بودم .
پس
از شش ماه كه در اين وضع و حال بودم تازگي پاك بودنم كهنه شد و من از
آن ابر سرخي كه سوارش بودم قرو افتادم . وضع دشواري پيش آمده بود . بهر
ترتيب از آن واقعيت تلخ سالم جستم . فكر مي كنم تنها چيزي كه در ا“
زمان رهايم نمي كرد اين اشتياق بود كه بهر ترتيب پاك بمانم ، و اين
باور كه تا وقتي مواد مصرف نكنم همهچيز روبراه خواهد بود احساس مي كردم
مردمي وجود دارند كه وقتي از آنها دخواست كمك كنم با كمال تيل كمك
خواهند كرد. از آن به بعد تلاش و تقلاي دشواري شروع شد . من بايستي كار
مي كردم تا بتوانم پاك بمانم . لازم مي ديدم كه در بسياري از جلسات
حضور يابم ، با تازه واردان كار كنم ، در جلسات معتادان گمنام شركت كنم
، و خودم را مشغول و در گير كنم . بايستي به بهترين شكلي كه مي توانستم
قدمهارا اجرا مي كردم ، و بايستي ياد مي گرفتم كه زندگي بكنم .
امروز زنگي من خيلي ساده تر است . شغلي دارم كه مورد علاقه ام است ،
در زندگي زناشوئيم راحت هستم ، دوستاني واقعي دارم ، و در انجمن
معتادان گمنام فعال هستم . بخ نظر مي رسد كه اين نوع زندگي كاملاً
مناسب حال من است . من معمولاً وقتم را در پي يافتن چيز هاي جادويي صرف
ميكردم – آن افراد ، محلها ، و چيز هايي كه زندگيم را به شكل دلپسند و
دلخواه
در
مي آورد. اكنون ديگر وقتي براي آن چيزهاي جادويي ندارم. تمام وقتم صرف
اين مي شود كه يادم بگيرم كه چگونه بايد زندگي كرد. اين يك روند آهسته
و طولاني است. بعضي اوقات فكر مي كنم كه دارم ديوانه مي شوم. بعضي
اوقات فكر مي كنم كه فايده اش چيست؟ بعضي اوقات به شدت دچار وسوسه مي
شوم و فكر مي كنم كه راه گريزي نيست و بعضي اوقات فكر مي كنم كه ديگر
نمي توانم مشكلات زندگي را تحمل كنم، اما بعد اين برنامه راه حل مشكلات
را به دست مي دهد و اين اوقات بد سپري مي شود.
بيشتر وقتها زندگي برايم خوب و عالي است. و بعضي وقتها زندگي برايم مهم
است، مهمتر از آنكه اصلاً بتوانم به خاطر بياورم. من آموخته ام كه خودم
را دوست بدارم و دوستان خوبي پيدا كنم. من اينجا رسيده ام كه خود را
كمي بشناسم و با خودم به تفاهم برسم من اندكي ايمان پيدا كردم و در
نتيجه آن به آزادي دست يافتم. من مفهوم خدمت را درك كردم و فهميدم كه
خدمت كردن رضايت خاطري را كه لازمه شادي است فراهم مي آورد.
مادر هراسان
من
خيال مي كردم معتاد كسي است كه مواد مخدر قوي مصرف مي كند، يا كسي است
كه زندگي اش در خيابانها يا در زندانها مي گذرد. اما وضع من با
معتادهاي ديگر فرق داشت ، چون داروهاي مخدرم را از پزشك يا از دوستان
مي گرفتم. مي دانستم كه راه خطا مي روم، با اين حال سعي مي كردم كه
درستكار باشم – در كارم، در ازدواجم ، و در تربيت فرزندانم. واقعاً
كوشش مي كردم كه كارهايم را به خوبي انجام دهم و با اين حال هميشه با
ناكامي مواجه مي شدم. زندگي من به اين صورت ادامه يابد.
به
نظر مي رسيد كه هيچ چيز تغيير نخواهد كرد . دلم مي خواست مادر خوبي
باشم، همسر خوبي باشم ، و عضو جامعه اي باشم كه هرگز حس نمي كردم عضوي
از آن هستم.
سالهاي سال به فرزندانم مي گفتم: متأسفم، اما اين دفعه وضعم عوض خواهد
شد. از مطب اين پزشك به مطب پزشك ديگر مي رفتم و تقاضاي كمك مي كردم.
براي مشورت مي رفتم و حس مي كردم كه ديگر همه چيز روبه رو است. اما
هنوز درونم مي گفت كه يك جاي كار مي لنگد. شغلهايم را عوض مي كردم،
كتابهاي جور واجور، مذاهب مختلف ، و رنگ موهاي گوناگون را آزمايش مي
كردم ، و اسباب و اثاثيه منزل را تغيير دادم. در ايام مرخصي به سفر مي
رفتم و باز در كنج خانه مي ماندم. طي سالها از اين جور كارها بسيار
كردم و بااين حال دائماً حس كردم كه در اشتباه هستم، كه با ديگران فرق
دارم، و آدم درمانده و ناموفقي هستم.
من
هنوز سعي مي كردم اما خيلي كم. كارم را رها كرده بودم و تلاش مي كردم
كه دوباره سر كار برگردم، اما نمي تونستم. دائم روي تخت افتاده بودم و
از هر چيزي واهمه داشتم وزنم به چهل و دو كيلو افت كرده بود و لبها و
بيني ام زخم شده بود. مرض قند داشتم و طوري مي لرزيدم كه به زحمت مي
توانستم قاشق را به دهن ببرم.
وقتي برنامه معتادان كمنام را شروع كردم افراد بسياري بودند كه براي
گذران زندگي روزمره توصيه هايي به من مي كردند، مثل خوب غذا خوردن ،
حمام كردن، درست لباس پوشيدن ، پياده روي كردن، و در جلسات انجمن شركت
شركت جستن. آنها به من گفتند: نگران نباش، همه ما اين راه را طي كرديم
. من طي اين سالها در جلسات بسياري شركت كرده ام. يك چيز از من جدايي
ناپذير شده است ، چيز ي كه از همان اول به من يادآوري مي كرند : بتي ،
تو مي تواني از ادامه اين راه دست برداري و اين قدر به اين در و آن در
نزني، تو مي تواني همان چيز ي شوي كه مي خواهي و همان كارهايي را انجام
دهي كه مي پسندي.
من
همچنين به اين نتيجه رسيدم كه اگر بخواهم با مردم رابطه درست و شايسته
اي برقرار كنم لازمه اش اين است كه خودم را بهتر بشناسم. من دارم ياد
مي گيرم كه چگونه با دخترهايم رابطه برقرار كنم. من اكنون دارم سعي مي
كنم كه خيلي از كارهايي را كه از سالها دلم م يخواست انجام دهم. حالا
ديگر مي توانم خيلي از چيزهايي را كه از ذهنم بيرون رانده بودم دوباره
به ياد مي آورم. من به اين درك و دريافت رسيده ام كه بتي ديگر آن
موجودي پوچ درون تهي نيست بلكه كسي است يا موجوديتي است كه قبلاً هرگز
به صرافت نيافته بودم كه درست بشناسمش يا به حرفهايش گوش كنم. در آوريل
آينده پنجمين سالگرد تولد دوباره ام در انجمن معتادان كمنام را جشن
خواهم گرفت و اين براي اول آوريل شوخي جذابي است.
معتاد چاق
من
معتادم، طي يك دوره هيجده ساله، دست كم از پنجاه نوع ماده مخدر گوناگون
استفاده كرده ام. وقتي شروع بع استعمال مواد مخدر كردم شناختي از آن
نداشتم، اما تنها به يك دليل به مواد مخدر روي آوردم و آن اين بود كه
نسبت به زندگيم احساس ناخوشايندي داشتم و دلم مي خواست كه احساس بهتري
پيدا كنم. هيجده سال از زندگي ام را صرف اين كردم كه بتوانم احساس
ديگري پيدا كنم. من قادر نبودم كه واقعيات زندگي روزمره رو به رو شوم .
از كودكي چاق بودم و در سراسر زندگي چاق باقي ماندم و همواره احساس
درماندگي و طرد شدگي مي كردم.
زندگي خانوادگي من آشفته و دردناك بود، اما در جريان رشد و پرورشم
ارزشهاي اخلاقي بسياري به من منتقل شد. هميشه سعي مي كردم كه بيكار
نمانم . واقعيت اين است كه در بيشتر مواقع مي توانستم كه براي خود شغلي
دست و پا كنم ،حتي مي توانستم با عضويت در بعضي سازمانهاي تعاوني و
خيريه موقعيت اجتماعي به دست آورم.
من
كه سرگردان بودم و جايي براي رفتن نداشتم قدم به اين انجمن گذاشتم . از
لحاظ اخلاقي كلاً و كاملاً دچار انحطاط شده بودم. درباره ارزشهاي مهنوي
هيچ چيز نمي دانستم. درباره زندگي نيز چيزي نمي دانستم. زندگي نهايتاً
چيزي جز درد و رنج روزمره نبود . تنها چيزي كه مي دانستم اين بود كه
شكمم را از غذا يا مواد مخدر خالي نگذارم ، يا براي خوش بودن از سكس
بهره بگيرم. كه در اين مورد ديگر چندان كاري از دستم بر نمي آمد. من
ديگر نمي توانستم از هيچ چيز به اندازه كافي بهره ببرم.
وقتي به اين برنامه روي آوردم چيزي را دريافتم كه پيش از آن هرگز تجربه
نكرده بودم – پذيرش كامل كسي يا چيزي كه من بودم – از من دعوت شد كه
عضويت در انجمن را بپذيرم و به من گفته شد كه در آنجا از كسي وروديه يا
حق عضويت دريافت نخواهد شد، و اگر همچنان به حضور خود در جلسات انجمن
ادامه دهم به آزادي كامل و روش تازه اي براي زندگي دست خواهم يافت.
امروز، پس از سالها، مي فهمم كه از اعتياد و پر خوري ناگزير، رهايي
يافته ام و در جامعه شأن و منزلتي دارم. من اكنون داراي خانه و خانواده
خوبي هستم و از موقعيت اداري برجسته اي برخوردارم و از همه اينها مهمتر
يك رابطه شخصي با خدا برقرار كرده ام كه همين امر موجب اين موفقيتها
بوده است. اكنون احساس خوبي دارم ، مي توانم سعادت و شادي را احساس
كنم، مي توانمن آرامش و بي دغدغه بودن را احساس كنم، حتي زماني كه
اوضاع چنانكه بايد و شايد بر وفق مراد نيست باز هم اين احساسات بر جاي
خود هستند.
هيچ
بحثي در اين نيست كه من زندگي خود را مديون انجمن معتادان گمنام و
خداوند خود هستم. من اكنون مي توانم اميدم را تعميم دهم و قاطعانه
بگويم كه اگر شما نيز همان رنجي را تحمل مي كنيد كه من زماني تحمل مي
كردم پس قطعاً به اصول برنامه معتادان گمنام عمل كنيد مطمئن باشيد از
رنج رهايي خواهيد يافت و به زندگي مرفه و با معنايي دست خواهيد يافت.
Back
To Previous Page |